چیزهای کوچک
بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:
چیزهای کوچک
- مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت.
-
همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.
- یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!
- یکی دیگر دیر کرد چون در تصادفی که در اتوبان نیوجرسی رخ داده بود گیر افتاد
- یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.
- یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.
-
اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.
-
دیگری درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.
- بعدی بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.
- شخص دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.
به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می افتم ، آسانسوری را از دست می دهم، مجبور برگردم تا تلفنی را ، جواب دهم... و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد.با خودم فکر می کنم که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم.