
اولين روز خدمت سربازی
دیروز یعنی اول دی برای خیلی ها اولین روز خدمت بود که من هم شامل این خیلی ها می شدم. شب قبلش که شب یلدا بود و خونه خاله جمع بودیم و فرصت مناسبی بود برای خداحافظی و البته چون من کار داشتم و فرداش باید می رفتم خدمت تا ساعت 11:30 بیشتر توی مهمونی نموندیم و خونه هم که رسیدم تا ساعت های 1:30 کارهای کامپیوتری که باید قبل از رفتنم تحویل می دادم رو آماده کردم. و بعدشم رفتم لا لا .
نمی دونم چرا تیتر اولین روز خدمت اون بالاست در حالی که خاطره اولین روز خدمت از الان شروع میشه. بگذریم. صبح ساعت یک ربع به شش از خواب بیدار شدم و بعد از نماز ، صبحانه ، خداحافظی با اهل بیت و رد شدن از زیر قرآن بهمراه پدر گرامی به محل از پیش تعیین شده جهت تقسیم مراجعه کردیم.
تعداد ماشین ها و افرادی که اونجا بودند واقعا تعجبناک بود (با توجه به اینکه مکانی بیرون از شهر بود). و البته اونجا تعداد خانم ها بسیار بیشتر از آقایان بود که البته این نشانه شومی از رواج بچه ننه ای در بین جوانان ایرانیست. عده ای علاوه بر اینکه مامان جون گرامی رو آورده بودند آبجی جون ها و همسر جون ها و خاله و عمه جون ها رو هم آورده بودند.
از اینم که بگذریم از اونجایی که محل پارک به هیچوجه وجود خارجی نداشت و از طرفی حضور پدر گرامی هم چیزی جز الافی براش نداشت ازش خواهش کردم که بره و بگذاره خودم روی پای خودم بایستم و البته تشکر هم کردم بابت اینکه گذاشت تا اینجا رو روی چرخ های ماشین بایستم.
از روی کد سه رقمی که 10 روز پیش توی نامه ی نظام وظیفه برام اومده بود می دونستم که محل خدمتم توی شهر خودمون هست. وارد محوطه نظام وظیفه که شدم دیدم که کدهای مختلف روی دیوار هست که با دنبال کردن اونا به کد خودم رسیدم. و توی صف ایستادم.جمعیت مربوط به کد ما خیلی بیشتر از بقیه کد ها بود. بعد از یک سرشماری که شامل کله های کچل بود و کله های مودار جناب فرمانده اعلام کرد که برید و همین الان خودتون رو به محل آموزش : پادگان ایکس واقع در آدرس ایگرگ معرفی کنید .
نکته : اگه تا الان رو تحمل کردید تا به قسمت های پر هیجانش برسید، پاشید برید سرکارتون، این همش همینجوریه و کلاً دیروز چیزی به اسم هیجان برای ما وجود نداشت. همه چیز با آرامش و خنده و شوخی برگزار شد.
خلاصه همه این چیزایی که بالا توضیح دادم و مربوط بود به روز اعزام از موقعی که ساعت 6:40 دقیقه از خونه راه افتادیم تا موقعی که خودم رو به پادگان ایکس رسوندم یک ساعت طول کشید و ساعت 7:40 دقیقه پشت در های بسته و آبیه تازه رنگ خورده ی پادگان به خیل جمعیت منتظران بازگشایی دروازه ها پیوستم.
این انتظار کوتاه برای بازشدن درهای بزرگ پادگان "فقط 4 ساعت" طول کشید که البته ساعاتی ملکوتی و عرفانی بود چرا که یکی از بهترین دوستان دوران دبیرستانم رو بعد از 5 سال که ندیده بودم و هیچ خبری ازش نداشتم ، همونجا با بقیه دیدم و تا موقعی که نشستیم و گپ زدیم و از احوالات بقیه دوستان جویا شدیم "فقط 4 ساعت " سپری شد و درها کوچک پادگان که در کنار درهای بزرگ اون بود باز شد و ما وارد پادگان شدیم. بعد ما رو بردن یک جا به صف کردن و روی زمین نشوندن تا برامون سخنرانی کنند.
یک نکته جالب که همونجا اتفاق افتاد این بود که یک نفر از نظامی ها که من هنوز درجه ش رو نمی دونم چیه، اومد گفت هر کی گوشی داره بلند شه بره یک طرف و احتمالا در این فکر بود که شاید یکی دو نفری گوشی داشته باشند، وقتی که به جمعیتی که گوشی همراه همراهشان بود نگاه کرد برای یک لحظه شوکه شد. برای اینکه حال و روز این بزرگوار رو درک کنید باید بگم توی پادگان های نظامی حتی فرمانده هان خیلی کله گنده هم با شرایط خاص و پس از اخذ مجوز های بسیار و شاخ غول شکستن می تونند گوشی وارد پادگان کنند، حالا شما برای پرسنل و سربازی های ارشد رو خودت فکرش رو بکن تا برسی به سرباز صفر.
خوب دیگه سرتون رو به درد نمی آرم . در طی مدتی که اونجا بودیم جهت تحویل دادن مدارک مربوط و تحویل گرفتن لباس و شنیدن نکات لازم و البته صدور برگه مرخصی که این هم " فقط 5 ساعت " طول کشید گاهی وقت ها چیزی موجب خنده ی بچه ها می شد که با واکنش تند ارشد ها مواجه می شد و می گفتند که شما امروز با لباس شخصی هستید و باید بخندید ولی روزی که با لباس نظام وارد پادگان بشید ما خنده شما رو به گریه تبدیل می کنیم . که ما این تهدیدات رو جدی می گرفتیم و از ایشان تشکر می کردیم چرا که گریه برای تازه شدن روح و روشن شدن ضمیر بسیار موثر است.
در پایان هم پس از " فقط 5 ساعت " برگ مرخصی را گرفته و با صف از پادگان خارج شدیم و وارد یک مرخصی شش روزه تا دوشنبه هفته آینده شدیم . که البته این مرخصی هم خودش داستانی داره که بعدا تعریف می کنم .
وقت به خیر







