تبليغاتX
جاده ای تا بینهایت

اولين روز خدمت سربازی

دیروز یعنی اول دی برای خیلی ها اولین روز خدمت بود که من هم شامل این خیلی ها می شدم. شب قبلش که شب یلدا بود و خونه خاله جمع بودیم و فرصت مناسبی بود برای خداحافظی و البته چون من کار داشتم و فرداش باید می رفتم خدمت تا ساعت 11:30 بیشتر توی مهمونی نموندیم و خونه هم که رسیدم تا ساعت های 1:30 کارهای کامپیوتری که باید قبل از رفتنم تحویل می دادم رو آماده کردم. و بعدشم رفتم لا لا .

نمی دونم چرا تیتر اولین روز خدمت اون بالاست در حالی که خاطره اولین روز خدمت از الان شروع میشه. بگذریم. صبح ساعت یک ربع به شش از خواب بیدار شدم و بعد از نماز ، صبحانه ، خداحافظی با اهل بیت و رد شدن از زیر قرآن بهمراه پدر گرامی به محل از پیش تعیین شده جهت تقسیم مراجعه کردیم.

تعداد ماشین ها و افرادی که اونجا بودند واقعا تعجبناک بود (با توجه به اینکه مکانی بیرون از شهر بود). و البته اونجا تعداد خانم ها بسیار بیشتر از آقایان بود که البته این نشانه شومی از رواج بچه ننه ای در بین جوانان ایرانیست. عده ای علاوه بر اینکه مامان جون گرامی رو آورده بودند آبجی جون ها و همسر جون ها و خاله و عمه جون ها رو هم آورده بودند.

 از اینم که بگذریم از اونجایی که محل پارک به هیچوجه وجود خارجی نداشت و از طرفی حضور پدر گرامی هم چیزی جز الافی براش نداشت ازش خواهش کردم که بره و بگذاره خودم روی پای خودم بایستم و البته تشکر هم کردم بابت اینکه گذاشت تا اینجا رو روی چرخ های ماشین بایستم.

از روی کد سه رقمی که 10 روز پیش توی نامه ی نظام وظیفه  برام اومده بود می دونستم که محل خدمتم توی شهر خودمون هست. وارد محوطه نظام وظیفه که شدم دیدم که کدهای مختلف روی دیوار هست که با دنبال کردن اونا به کد خودم رسیدم. و توی صف ایستادم.جمعیت مربوط به کد ما خیلی بیشتر از بقیه کد ها بود. بعد از یک سرشماری که شامل کله های کچل بود و کله های مودار جناب فرمانده اعلام کرد که برید و همین الان خودتون رو به محل آموزش : پادگان ایکس واقع در آدرس ایگرگ  معرفی کنید .

 

نکته : اگه تا الان رو تحمل کردید تا به قسمت های پر هیجانش برسید، پاشید برید سرکارتون، این همش همینجوریه و کلاً دیروز چیزی به اسم هیجان برای ما وجود نداشت. همه چیز با آرامش و خنده و شوخی برگزار شد.

 

خلاصه همه این چیزایی که بالا توضیح دادم و مربوط بود به روز اعزام از موقعی که ساعت 6:40 دقیقه از خونه راه افتادیم تا موقعی که خودم رو به پادگان ایکس رسوندم یک ساعت طول کشید و ساعت 7:40 دقیقه پشت در های بسته و آبیه  تازه رنگ خورده ی پادگان به خیل  جمعیت منتظران بازگشایی دروازه ها پیوستم.

این انتظار کوتاه برای بازشدن درهای بزرگ پادگان "فقط 4 ساعت" طول کشید که البته ساعاتی ملکوتی و عرفانی بود چرا که یکی از بهترین دوستان دوران دبیرستانم رو بعد از 5 سال که ندیده بودم و هیچ خبری ازش نداشتم ، همونجا با بقیه دیدم و تا موقعی که نشستیم و گپ زدیم و از احوالات بقیه دوستان جویا شدیم "فقط 4 ساعت " سپری شد و درها کوچک پادگان که در کنار درهای بزرگ اون بود باز شد و ما وارد پادگان شدیم. بعد ما رو بردن یک جا به صف کردن و روی زمین نشوندن تا برامون سخنرانی کنند.

یک نکته جالب که همونجا اتفاق افتاد این بود که یک نفر از نظامی ها که من هنوز درجه ش رو نمی دونم چیه، اومد گفت هر کی گوشی داره بلند شه بره یک طرف و احتمالا در این فکر بود که شاید یکی دو نفری گوشی داشته باشند، وقتی که به جمعیتی که گوشی همراه همراهشان بود نگاه کرد برای یک لحظه شوکه شد. برای اینکه حال و روز این بزرگوار رو درک کنید باید بگم توی پادگان های نظامی حتی فرمانده هان خیلی کله گنده هم با شرایط خاص و پس از اخذ مجوز های بسیار و شاخ غول شکستن می تونند گوشی وارد پادگان کنند، حالا شما برای پرسنل و سربازی های ارشد رو خودت فکرش رو بکن تا برسی به سرباز صفر.

خوب دیگه سرتون رو به درد نمی آرم . در طی مدتی که اونجا بودیم جهت تحویل دادن مدارک مربوط و تحویل گرفتن لباس و شنیدن نکات لازم و البته صدور برگه مرخصی که این هم  " فقط 5 ساعت " طول کشید گاهی وقت ها چیزی موجب خنده ی  بچه ها می شد که با واکنش تند ارشد ها مواجه می شد و می گفتند که شما امروز با لباس شخصی هستید و باید بخندید ولی روزی که با لباس نظام وارد پادگان بشید ما خنده شما رو به گریه تبدیل می کنیم . که ما این تهدیدات رو جدی می گرفتیم و از ایشان تشکر می کردیم چرا که گریه برای تازه شدن روح و روشن شدن ضمیر بسیار موثر است.

در پایان هم پس از " فقط 5 ساعت " برگ مرخصی را گرفته و با صف از پادگان خارج شدیم و وارد یک مرخصی شش روزه تا دوشنبه هفته آینده شدیم . که البته این مرخصی هم خودش داستانی داره که بعدا تعریف می کنم .

وقت به خیر


+ نوشته شده توسط احسان در 2009/12/23 و ساعت 12:57 |

پیش نوشت : این پست آخرین پست من احتمالا در چند هفته آینده خواهد بود. من روز سه شنبه ای که در پیش داریم به خدمت سربازی می رم و احتمالا وقت کمی برای وبلاگ نویسی خواهم داشت.البته اگه فرصتی پیش بیاد حتما خاطرات و تجربیات دوران خدمتم رو براتون می نویسم. در پایان برای تمام شما عزیزانی که مطالب وبلاگ منو ( در واقع وبلاگ خودتون ) رو دنبال کردید و به من در این راه انگیزه دادید کمال تشکر رو دارم و برای شما آرزوی شادکامی و موفقیت دارم.




در طول گردهمایی اعتماد به نفس،من در تمرین" بخواهید، بخواهید، بخواهید،بخواهید" که از ما خواسته شده بود ، شرکت کردم.یک هفته قبل از گردهمایی دخترم جانا به عنوان دانشجوی انتقالی در آلمان پذیرفته شده بود و شهریه یک سال او 4000 دلار بود.من مطلّقه بودم و سه بچه نوجوان داشتم، و 4000 را نداشتم و نمی دانستم از کجا تهیه کنم. از نظر مالی به سختی روزگار می گذراندم.هیچ پس اندازی نداشتم، امکان وام گرفتن نداشتم و خویشاوندی نداشتم که به من پول بدهد. وضع چنان ناامید کننده بود که گویی می خوام 4 میلیون دلار درآورم.

بنابراین در طول تمرین این چیزی بود که خواستارش شدم، و درخواست آن مبلغ را از سایر درخواست کنندگان دشوار یافتم. بخصوص دوستانی که قبل از تمرین می شناختم. در پایان تمرین به این نتیجه رسیدم که لازم نیست عشق و علاقه مردم را برای خاطر پول از دست بدهم.

با توجه به آنچه در گردهمایی یاد گرفته بودم، تصمیم گرفتم یک کاری بکنم.من یک آگهی با عکس جانا و گفته او که چرا می خواهد به آلمان برود و یک تقاضای پول تهیه کردم. ته آن یک کوپن گذاشته بود که مردم پاره کنند و تا اول ماه ژوئن برای من پست کنند. من تقاضای 5 دلار، 20 دلار، 50 دلار، و 100 دلار کرده بودم، و حتی یک جای خالی گذاشته بودم که مقدار را خودشان پر کنند. من آگهی را برای خانواده و دوستان و آشنایان، سه روزنامه محلی، صاحبکار سابقم و 50 باشگاه در محل مان  فرستادم. فقط دو ماه وقت داشتم که پول را جمع کنم  که از دید من پول زیادی در مدت زمانی کم بود.

ادامه مطلب . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در 2009/12/19 و ساعت 19:33 |


ببینید ما داریم در همین رفتار و افکاری که در گذشته مرتکب شدیم زندگی می کنیم . وقتی شما به حال و روز فعلیتون نگاه می کنید و خودتون رو بر مبنای اون تعریف می کنید،  خودتون رو محکوم کردید به همین حال و روز در آینده.


به محض اینکه شما شروع به داشتن احساس متفاوت در مورد اون چیزی که هم اکنون دارید بکنید شروع به جذب کردن چیزها و افکار خوب بیشتری خواهید کرد، چیزهایی که می تونید براشون شکر گذار باشید.


یک چیز دیگه که من می تونم پیشنهاد کنم که با اون زندگیتون رو متحول کنید و باید بگم این اونقدر بزرگه که نمیدونم کلمات مناسب و قدرتمندی که اون رو توصیف کنه پیدا کنم: و اون  تصور کردنه.


 ما قهرمانان و ورزشکاران المپیک رو آوردیم و به دستگاههای ارزیابی زیستی بسیار پیچیده متصل کردیم و از اونها خواستیم مسابقه شون رو فقط در ذهنشون انجام بدهند، باور نکردنی بود با اینکه اونها این مسابقه رو در ذهنشون می دویدن عضلاتشون همون طوری عمل کردن که انگار دارن در مسیر واقعی حرکت می کنند.چطور این ممکن بود ؟


 در واقع این احساسه که جاذبه رو ایجاد می کنه و نه فقط تصویرش یا فکرش ...


و حالا اون احساس و اون بینش درونی تبدیل می شه به یک دروازه گشوده که از درون اون قدرت کائنات نمایان خواهد شد.



برای مطالعه متن کامل رو ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط احسان در 2009/12/10 و ساعت 16:55 |

در سال 1940 میلادی یک مخترع جوان ایده ای کشف کرد و آن را به بیش از بیست شرکت بزرگ پیشنهاد کرد. اما هیچ شرکتی ایده او را نپذیرفت. در سال 1947 بعد از هفت سال سرخوردگی یک شرکت کوچک در نیویورک به اسم هالوید حق اختراع این ایده را از مخترع جوان خرید.


این مخترع جوان کارلسون چستر  و اختراع او دستگاه فتوکپی الکتروستاتیک بود. آن شرکت هالوید کوچک اکنون شرکت معظم زیراکس است.



بنابراین برنده کسی نیست که هرگز شکست نمی خورد بلکه کسی است که هرگز میدان را واگذار نمی کند.


+ نوشته شده توسط احسان در 2009/11/28 و ساعت 3:40 |

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا  از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.

 

در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

 

 چیزهای کوچک



 - مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت.

 

 - همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.
 

 - یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

 

- یکی دیگر دیر کرد چون در تصادفی که در اتوبان نیوجرسی رخ داده بود گیر افتاد

 
- یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

 
- یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.  
 

- اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

 - دیگری درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.  

- بعدی بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.

 

- شخص دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

 

- و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک داروخانه  ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

 

 به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می افتم ، آسانسوری را از دست می دهم، مجبور برگردم تا تلفنی را ، جواب دهم... و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد.با خودم فکر می کنم که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم.

+ نوشته شده توسط احسان در 2009/11/15 و ساعت 20:0 |

بله درست شنیدید !!!

طرح هدفمندی رایانه ها به مجلس ارائه شد.

چند وقتی بود که از کمبود جا روی هارد لپ تاپم گله مند بودم و خوب چاره ای هم نداشتم جز اینکه بسوزم و بسازم و یا اینکه یکم هزینه کنم و برم یک هارد با ظرفیت بالاتر برای لپ تاپم بخرم .ولی خوب آدم زورش میاد 50-60 هزار تومان بده برای یک هارد لپ تاپ.

ولی خوب بلاخره دل رو به دریا زدم و به جای خرید هارد لپ تاپ جدید طرح هدفمند کردن رایانه ها رو به مجلس ارائه کردم، که به موجب این طرح بجای اینکه پول بدم و برم یک هارد لپ تاپ بخرم سعی می کنم که مطالب روی هاردم رو دسته بندی و منظم کنم و مطالبی که ضروری نیست حذف کنم و مطالبی هم که خیلی ضروری نیست رو بریزم روی DVD و بایگانی کنم . در ابتدا رئیس مجلس که خودم باشم با  طرح مخالف کردم دلیلش هم این بود که بعدش باید مشخص می شد که پول ناشی از هدف مند کردن رایانه ها به حساب کجا باید واریز بشه. من معتقد بودم که این پول باید به حساب کیف جیبیم واریز بشه تا بتونم با خرج کردن مرهمی بر زخم های این دل بگذارم و تا مدتی دلی از عزا دربیارم ولی رئیس مجلس می گفت که این پول رو باید بندازی توی قلک .خلاصه اول بین من و رئیس مجلس که خودم باشم درگیری بود  ولی در نهایت قرار شد که این پول در قلک نگه داری بشه ولی من هر وقت خواستم برش دارم و خرجش کنم. ( مفهوم قلک رو هم فهمیدم) . و بلاخره این طرح به مجلس ارائه شد و تنها نماینده مجلس که باز هم خودم باشم اگر چه در ابتدا مخالف بودند ولی در نهایت با وعده یک عدد شکلات نظر خود را تغییر دادند و طرح با کسب 100٪ آرا تصویب شد.

به سلامی ان اشإ ا...

 

پاورقی :

1- اعتراف می کنم که تصمیم شایسته و به جایی بود. چون الان یک درایوم رو که مرتب کردم کلی جای خالی ایجاد شد و اطلاعاتم هم سروسامان گرفت.

2- یک بخش دیگه به وبلاگ اضافه کردم به اسم هویجوری و دلیلش هم اینه که : هویجوری. :)

3- یک روز از یک خرگوش می پرسند تو چرا همش هویج میخوری؟؟؟

خرگوشه می گه : هویجوری !!!   :)

+ نوشته شده توسط احسان در 2009/11/11 و ساعت 23:28 |


يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند،يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد:چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرين بالا رفت.
سخنران گفت:بسيار خوب من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل ازآن مي خواهم کاري بکنم.
و سپس در برابر نگاه هاي متعجب،اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد:چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟و باز دست همه حاضرين بالا رفت.

اين بار مرد،اسکناس مچاله شده را به زمين امداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روي زمين کشيد.بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب،حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟
باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت:دوستان،با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم،از ارزش آن چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد.و ادامه داد:در زندگي واقعي هم همينطور است،ما در بسياري موارد با تصميماتي که مي گيريم يا با مشکلاتي که روبرو مي شويم،خم مي شويم،مچاله مي شويم،خاک آلود مي شويم و احساس مي کنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم،ولي اينگونه نيست و صرف نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است،هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم وهنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند،آدم پر ارزشي هستيم.


با تشکر از دوست خوبم. میم عزیز.
+ نوشته شده توسط احسان در 2009/10/21 و ساعت 22:23 |


نگو وقت نداری . تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ٬ میکل آنژ ٬ مادر ترزا ٬ لئوناردو داوینچی و آلبرت انیشتن در اختیار داشتند . عمل کردن به یک ایده خوب را به تعویق نینداز . دیگران هم به این فرصت ها فکر کرده اند اما موفقیت سراغ کسی می آید که پیش از دیگران دست به عمل بزند.

 

 نکته های کوچک زندگی از اچ جکسون براون



+ نوشته شده توسط احسان در 2009/10/18 و ساعت 23:47 |


ویلما بیستمین فرزند از 22 فرزند خانم و آقای رادلف بود که نابهنگام ، فقط با 4.5 پوند (454 گرم) وزن و نارس و بسیار ضعیف به دنیا آمد.به همین دلیل مادر ویلما وقتش به مدت چند سال صرف پرستاری از ویلما برای بهبود بیماریهای پی در پی  اش  از قبیل سرخک،اریون،مخملک،آبله مرغان و دوبار ذات الریه کرد و چون آنها بسیار فقیر بودند اینکار را در خانه انجام می داد.اما سرانجام   زمانی که متوجه شد ساق پای ویلما بسیار  ضعیف و بدشکل شده است مجبور شد او را به دکتر ببرد.به او گفته شد که دخترش فلج اطفال دارد.نوعی بیماری فلج که درمانی ندارد.دکتر به خانم رادلف گفت ویلما هرگز نمی تواند راه برود.اما خانم رادلف در مورد ویلما تسلیم نشد.

 

"دكتر ها به من گفتند كه هيچ گاه راه نمي روم، اما مادرم گفت كه من راه مي روم و من حرف مادرم را باور كردم".

 

او دریافت که دخترش می تواند در کالج پزشکی سیاه پوستان دانشگاه Fisk در شهر Nashville درمان شود.اگر چه تا آنجا50 مایل راه بود،مادر ویلما او را دوبار در هفته به مدت دو سال به آنجا می برد، تا زمانی که او قادر شد با کمک یک تسمه فلزی به نام بریس راه برود .سپس دکتر به خانم رادلف یاد داد که چگونه تمرین های فیزیوتراپی را در خانه انجام دهد.همه برادارها و خواهرهایش هم کمک می کردند و هر کاری برای تشویق او میکردند تا قوی بماند و سخت تلاش کند تا بهتر شود.سرانجام در سن 12 سالگی او توانست بطور معمولی راه برود،بدون عصا، بریس،و کفش های مخصوص.و بعد از آن بود که او تصمیم گرفت یک قهرمان بشود.


زندگی ویلما رادلف یک داستان در باره موفقیت در مقابل نابرابری هاست.اولین دستاورد او زنده ماندن و بهتر شدن بود.در دبیرستان او در ابتدا یک ستاره بسکتبال شد،کسی که رکورد امتیازات را شکست و تیمش را به قهرمانی ایالت رساند.سپس به یک دونده تبدیل شد.وبه اولین مسابقات المپیکش در سال 1956 در سن 16 سالگی رفت.او یک مدال برنز در دوی امدادی بدست آورد. و در هفتم سپتامبر 1960 در روم،ویلما اولین زن آمریکایی شد که 3 مدال طلا را در یک المپیک برد.او در 100 متر با مانع، 200 متر با مانع، و 400 متر امدادی مدال طلا کسب کرد.

 

 در حالي كه به او گفته بودند که هيچ وقت نمي تواند راه برود.

+ نوشته شده توسط احسان در 2009/10/16 و ساعت 11:56 |

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود اما خودش نیز علت را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ...پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ 
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ... 
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! 
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...! 
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ... 
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح ­روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟! 
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر
" یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...

+ نوشته شده توسط احسان در 2009/10/15 و ساعت 18:35 |